پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۵

یا خود همه کس فتنهء بالای بلندند

بر عادتِ من چون گران مولعِ قندند

ای شمعِ جهان‌سوز به رغبت نظری کن

با جانبِ جمعی که بر آتش چو سپندند

از خیمه برون آی و ببین منتظران را

دیوانه و عاقل زچپ و راست که چندند

دانند که بودن نه صلاح است و نیارند

از پیش تو رفتن که گرفتار کمندند

حیف است که این روی به هرکس بنمودی

تا بی‌نظران نیز نظر بر تو فکندند

گویی همه سحر است سراپای وجودت

کز دستِ تو خلقی به سراپای به بندند

این است قیامت که بگفتند و بدیدیم

گو خلق ببینند گر از ما نپسندند

یوسف چو ببینی نکنی عیبِ زلیخا

ای مدّعی آخر ز سرت دیده نکندند

یاران و رفیقانِ سفر بیش مگریید

بر من که بر آشفتنِ دیوانه بخندند

با خلق مگویید کنون جز سخنِ دوست

گرهم چو نزاری همه کس دشمنِ پندند

ای باد پیامی ببر از ما به قهستان

کایشان به فلان جای گرفتارِ کمندند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۷حور چشمان ملایک منظرند
  2. شمارهٔ ۵۴۸این حوریان مگر ز سماوات می‌رسند
  3. شمارهٔ ۵۴۹آن کدام‌اند و کیان‌اند و کجا می‌باشند
  4. شمارهٔ ۵۵۰گر همه عالم به بد گفتن زبان در من کشند
  5. شمارهٔ ۵۵۱عشق چون ره بزند عقل چه تدبیر کند
  6. شمارهٔ ۵۵۲شب هجران که دلم نوحه گری ساز کند
  7. شمارهٔ ۵۵۳اگر وصال تو دفع مفارقت نکند
  8. شمارهٔ ۵۵۴در سرم شوری تقاضا می کند
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.