پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۹

هزار بار از آن بهتری که می گفتند

خنک وجود کسانی که با غمت جفتند

نه آدمی که دوابند راستی آنها

که این جمال بدیدند و در نیاشفتند

به جای دیده ی ما بوده ای که نادیده

زمین به یاد تو یاران به دیده می رفتند

تو بر حریر بیاسوده فارغی ز آن ها

که با خیال تو تا روز بر زمین رفتند

نه مفلسند کسانی اگر چه بی درمند

که گنج مهر تو در کنج سینه بنهفتند

عجیب داشتمی پیش از این که عقلم بود

ز عاشقان که نصیحت نمی پذیرفتند

هنوز در حرم عشق پای ننهادم

که شهر بند وجودم ز عقل بگرفتند

میان طایفه ی عشق رمزها باشد

که عاقلان به سر وقت آن نمی افتند

نزاریا غزلی باز گوی کین همه گل

برای بلبل توحید عشق بشکفتند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۱دکانِ رازِ من گویی به سر بازار بنهادند
  2. شمارهٔ ۵۴۲مرا به دردِ دل از دوستان جدا کردند
  3. شمارهٔ ۵۴۳هر چند که می حرام کردند
  4. شمارهٔ ۵۴۴جماعتی که محبت ز فطرت آوردند
  5. شمارهٔ ۵۴۵یا خود همه کس فتنهء بالای بلندند
  6. شمارهٔ ۵۴۶آن‌ها که به دوست راه دارند
  7. شمارهٔ ۵۴۷حور چشمان ملایک منظرند
  8. شمارهٔ ۵۴۸این حوریان مگر ز سماوات می‌رسند
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.