پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۰

از مبادی که مرا سر به جهان در دادند

هیچ شک نیست که بی فایده نفرستادند

جام و جان هر دو ز یک میکده همره کردند

عشق و می هر دو به من ز اول فطرت دادند

دولت راه روانی که رسیدند به عشق

شادی جان کسانی که به من دلشادند

حکم لشکر کش ارواح مبدل نشود

تا در آن تفرقه هر کس به کجا افتادند

ما چه دانیم که بر ما چه قلم رانده اند

ظاهر آنست که در باطن ما بنهادند

آفرینش چو برینست ز مبدای وجود

بنده لاله رخانم که چو سرو آزادند

گرنه از بهر جگر خوردن و جان کندن ماست

امهات این همه دل درد چرا می زادند

عاقلان در پی لیلی صفتان مجنوند

عاشقان بر لب شیرین سخنان فرهادند

زاهدان در خبرند از من و یاران که چو من

مست از رایحه راحِ کدیر آبادند

طاقت بار ملامت نبود هر کس را

خاصه قومی که درین مرتبه بی بنیادند

مظلم ام روز منم وای بر آن ها فردا

مَثَل تخته و شاگرد و سر استادند

تو و خلوتگه احباب علیرغم عدو

باده پیمای نزاری دگران بر بادند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۲مرا به دردِ دل از دوستان جدا کردند
  2. شمارهٔ ۵۴۳هر چند که می حرام کردند
  3. شمارهٔ ۵۴۴جماعتی که محبت ز فطرت آوردند
  4. شمارهٔ ۵۴۵یا خود همه کس فتنهء بالای بلندند
  5. شمارهٔ ۵۴۶آن‌ها که به دوست راه دارند
  6. شمارهٔ ۵۴۷حور چشمان ملایک منظرند
  7. شمارهٔ ۵۴۸این حوریان مگر ز سماوات می‌رسند
  8. شمارهٔ ۵۴۹آن کدام‌اند و کیان‌اند و کجا می‌باشند
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.