پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۶

پای هر کس که در آن سلسلهٔ مشکین شد

فارغ از قاعده و سنت اهل دین شد

نافه مشک که از باد صبا می‌زد لاف

چین زلف تو بدید و رخش پر چین شد

گل مگر بر رخ چون ماه تو افکند نظر

ورقش از عرق شرم و حسد پروین شد

سرو را رفتن چالاک تو خوب آمد ، گفت:

چابکی بر قد و بر قامت تو تعیین شد

دست سیمین تو محتاج نبودی به خضاب

تا چه می خواست که در خون من مسکین شد

لب شیرین تو کآفاق از او پر شور است

اضطراب دل مجنون مرا تسکین شد

علم الله که دگر طاقت هجرانم نیست

بسکه از دست تو فریاد به علیین شد

رحم کن بر من بیچاره علی رغم رقیب

از کی ات کشتن و بیداد کسان آیین شد

حاسدم گفت نزاری سخنت را اینقدر

از کجا خاست که صیتش به جهان چندین شد

گفتمش خسرو خوبان بت شکر لب من

بوسه ای داد به من زان سخنم شیرین شد.

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۸گر دلم شد مبتلای عشق عیاری چه شد
  2. شمارهٔ ۵۱۹مقری صبوح کرده بر مناره شد
  3. شمارهٔ ۵۲۰چو ماه از گنبد خضرا برآمد
  4. شمارهٔ ۵۲۱مرا که جان به دهان از فراق یار برآمد
  5. شمارهٔ ۵۲۲از این حیات چه حاصل که در فراق سرآمد
  6. شمارهٔ ۵۲۳هین که هنگام نای و نوش آمد
  7. شمارهٔ ۵۲۴باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمد
  8. شمارهٔ ۵۲۵ساقیا خیز که گل باز به بستان آمد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.