پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۵

هر دل که مقیم لامکان شد

در عالم امر قهرمان شد

فارغ ز قبول کفر و دین گشت

بیرون زحدود جسم و جان شد

او نیست ولی به حکم وحدت

هر چیز که اوست مطلق آن شد

در غیب سخن نمی توان گفت

وز غیب به در نمی توان شد

آنکس بدید بی بصر گشت

وآنکس که شنید بی زبان شد

سریست میان اهل باطن

کز عینِ عیان ما نهان شد

چون کرد ظهور در بطون باز

بر چشم عیان ما نهان شد

از ذات و صفات هرکه شد محو

مستغرق ذات بی نشان شد

گویند نزاریِ هوایی

از عقل بگشت و در هوان شد

دنیا به خران دهر بگذاشت

عیسی به طواف آسمان شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۷دوست می دارم فلان را راست است آری چه شد
  2. شمارهٔ ۵۱۸گر دلم شد مبتلای عشق عیاری چه شد
  3. شمارهٔ ۵۱۹مقری صبوح کرده بر مناره شد
  4. شمارهٔ ۵۲۰چو ماه از گنبد خضرا برآمد
  5. شمارهٔ ۵۲۱مرا که جان به دهان از فراق یار برآمد
  6. شمارهٔ ۵۲۲از این حیات چه حاصل که در فراق سرآمد
  7. شمارهٔ ۵۲۳هین که هنگام نای و نوش آمد
  8. شمارهٔ ۵۲۴باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.