پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۹

من که باشم که مرا چون و چرایی باشد

یا چه مرغم که مرا با تو هوایی باشد

شدم از دست خیال تو چو سوزن باریک

سر آن رشته هم القصه ز جایی باشد

گرنه سر در سر کار تو کنم پس دیگر

چه به تدبیر چو من بی سروپایی باشد

می نمایند به یکدیگرم از دور عوام

هرکه عاشق شود انگشت نمایی باشد

چون زبان در دهن خلق فتادم آری

برود بر سر هرکس که قضایی باشد

نشود هیچ خردمند از این سان که منم

سخره‌ء عشق مگر شیفته رایی باشد

همه تشنیع کسان بر سر می خوردن ماست

پیش ما خوردن می سهل خطایی باشد

ببرم زنگ کدورت به می از طبع فقیه

گر میان من او هیچ صفایی باشد

سر سودا زده‌ای را چو نزاری جز می

نیست ممکن که دگر هیچ دوایی باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۱چشمه خضر دهانی‌ست که جان می‌بخشد
  2. شمارهٔ ۵۱۲با دل از دست رفت و کار دگر شد
  3. شمارهٔ ۵۱۳پیرانه سرم کاری پیش آمد و مشکل شد
  4. شمارهٔ ۵۱۴من از در تو به جایی دگر نخواهم شد
  5. شمارهٔ ۵۱۵هر دل که مقیم لامکان شد
  6. شمارهٔ ۵۱۶پای هر کس که در آن سلسلهٔ مشکین شد
  7. شمارهٔ ۵۱۷دوست می دارم فلان را راست است آری چه شد
  8. شمارهٔ ۵۱۸گر دلم شد مبتلای عشق عیاری چه شد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.