پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۴

نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسد

سلطنتی چنان عجب گر به چنین گدا رسد

ما ننشسته یک نفس باهم و شهر پر سخن

قصه ماجرای من تا پس از این کجا رسد

کار به جان رسید و تو هیچ به ما نمی رسی

زین به نواتر آشنا با سر آشنا رسد

گر چه نمی رسد به ما نوبت اتصال تو

هم به امید حالیا صبر کنیم تا رسد

جهد کنیم سال‌ها تا تو دمی به ما رسی

صبر کنند عمرها تاچو تویی فرا رسد

گر بکشی و بعد از این بر سر کشته بگذری

از نفس نسیم تو روح به شخص ما رسد

چند ستم کشم ز دل دیده چرا نمی کَنَم

جرم من است راستی هر چه به ما جزا رسد

آینه ی افق چنان تیره کند که بخت من

دود دل پر آتشم گر به دم صبا رسد

یا برسی به کام دل یا نرسی نزاریا

گر نرسد جفا به سر عمر به منتها رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۶چه محنت است که در عاشقی به ما نرسد
  2. شمارهٔ ۴۷۷منتظرِ هدهدم تا ز سبا کی رسد
  3. شمارهٔ ۴۷۸چشم بر راهم که جانان کی رسد‌؟
  4. شمارهٔ ۴۷۹ایلچیِ بادِ صبا می‌رسد
  5. شمارهٔ ۴۸۰من آزاد آمدم زان دوست کز دشمن بتر باشد
  6. شمارهٔ ۴۸۱زان پیش که یارم را آهنگِ سفر باشد
  7. شمارهٔ ۴۸۲اگر به جایِ تو ما را کسی دگر باشد
  8. شمارهٔ ۴۸۳نه چنان نیازمندم که صفت پذیر باشد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.