پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۱

وداع یار گرامی نمی توانم کرد

که بیش زَهرِ جدایی نمی توانم خورد

چه طالع است مرا بر سفر چنین همه سال

که روزگار سفر کار ما به جان آورد

چو حاصل دگرم نیست جز عذاب فراق

زمانه بی هده چندین مرا چه می پرورد

طبیب جهد بسی کرد بهرِ علت هِجر

ولی چه سود که درمان نمی پذیرد درد

چو باد می برد آبشخورم ز خاک به خاک

زمانه می کند این ، با زمانه چِتوان کرد

مرا مگوی که دل را نصیحتی می کن

به دم نمی شود این کوره ی پر آتش سرد

وصال دوست چنان مطلق العنان رفته ست

که مسرعان نیازش نمی رسند به گرد

نزاریا چو همه سال فارغی ز وطن

به قول عقل تو البته گِرد عشق مگرد

ز رنج محنت غربت هر آنکه خواست خلاص

چو گنج کنج سلامت گرفت فارغ و فرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۳گر ز دل آهی برون خواهیم کرد
  2. شمارهٔ ۴۴۴عید آمد و عزم مَی خواهیم کرد
  3. شمارهٔ ۴۴۵هجر با روزگار من آن کرد
  4. شمارهٔ ۴۴۶اگر تو را سر ما نیست عیب نتوان کرد
  5. شمارهٔ ۴۴۷مرا مسخّر عقل مجاز نتوان کرد
  6. شمارهٔ ۴۴۸وه چه غم بود که بختم به تو منسوب نکرد
  7. شمارهٔ ۴۴۹هرکه را درد عشق داغ نکرد
  8. شمارهٔ ۴۵۰یک ره برآورد ز تو هم روزگار گرد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.