پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۸

عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد

هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد

بی ذکرِ او وبال است گر یک سخن بگوید

بی یادِ او حرام است گر یک نفس برآرد

حاسد به طعنه گوید کز دوست می شکیبد

من می روم و لیکن بختم نمی گذارد

سنگین دلان بخندند از بی قراریِ ما

رضوان اگر ببیند رویِ تو حالت آرد

گر تلخ گفت شیرین فرهاد می پسندد

ور زهر می فرستد چون نوش می گوارد

قاضی چه کار دارد با اعتقادِ عاشق

گو از پسِ قضا رو گر شرع می گذارد

در آتشِ جدایی بس معجزی نباشد

بر آبِ چشمِ عاشق گر سیلِ خون ببارد

با آن که در حضورم اثبات جهل باشد

پنداشتم به غیبت کز ما خبر ندارد

تنها مرو نزاری زیرا کسی بباید

کو را به ما نماید ما را بدو سپارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۰کس نمی دانم که پیغامی برد
  2. شمارهٔ ۴۳۱منکر می خواره از حد می برد
  3. شمارهٔ ۴۳۲عشق آب از روی کارم می برد
  4. شمارهٔ ۴۳۳هر که با سابقان قدم سپرد
  5. شمارهٔ ۴۳۴بر یاد دوستان نفسی می زنم به درد
  6. شمارهٔ ۴۳۵حلقم بگیرد آن دم اگر شاد بگذرد
  7. شمارهٔ ۴۳۶آخرت وقتی به عمری یاد ما بایست کرد
  8. شمارهٔ ۴۳۷چو بلبل دگر باره آواز کرد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.