پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۲

عشق آب از روی کارم می برد

رونق از صبر و قرارم می برد

رازپوشی می کند وز عقل و هوش

نام و ننگ و فخر و عارم می برد

هیبت عشق از شکوه سلطنت

دست و دل از کار و بارم می برد

می نهد اسرار با من در میان

وایه من از کنارم می برد

روزگاری در محیط وهم خویش

غرق بودم با کنارم می برد

هرچه فی الجمله پسند عشق نیست

از نهان و آشکارم می برد

جان و دل خود برد و در بازار سر

غیر سودا هر چه دارم می برد

مستی ای می آرد وخودبینی ای

از دماغ هوش یارم می برد

عقل را از خاطر مشغول من

تا دگر یادش نیارم می برد

قاید تسلیم را بر من گماشت

تا به یغما رخت و بارم می برد

آشنایی می دهد فطرت به من

با سر آن روزگارم می برد

آمده ست ام سال و رغم عقل را

با سر پیمان پارم می برد

از بخار خمر بودم سر گران

ساقی فطرت خمارم می برد

از نزاری باز می گیرد مرا

زاریی آخر که زارم می برد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۴بر یاد دوستان نفسی می زنم به درد
  2. شمارهٔ ۴۳۵حلقم بگیرد آن دم اگر شاد بگذرد
  3. شمارهٔ ۴۳۶آخرت وقتی به عمری یاد ما بایست کرد
  4. شمارهٔ ۴۳۷چو بلبل دگر باره آواز کرد
  5. شمارهٔ ۴۳۸عشق تو در خرابه جانم نزول کرد
  6. شمارهٔ ۴۳۹یارم ز در درآمد و بر من سلام کرد
  7. شمارهٔ ۴۴۰وداع یار گرامی نمی توانم کرد
  8. شمارهٔ ۴۴۱وداع یار گرامی نمی توانم کرد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.