پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۶

یکی را دوست می دارم که چون من سد رهی دارد

ندانم تا ز حالِ من کم و بیش آگهی دارد

گرم سر می رود نتوانم از کویش گذر کردن

خداوندست و بر جان و دلم فرمان دهی دارد

خیالِ محض بین باری کزو وصلی طمع دارم

محال اندیش را سودا چنین بر ابلهی دارد

چو رشکِ آفتاب و غیرتِ سروست چون گویم

جمالِ آفتاب و قامتِ سروِ سهی دارد

که دیده ست آرزومندی چو من مظلوم کز هجران

درونی از شکایت پر ولی مغزی تُهی دارد

صبا گر فرصتی یابی بگو آرامِ جانم را

نزاری چشم بر راهت به امیّدِ بهی دارد

وگر باور نمی داری بیا بنگر به چشمِ خود

که از سودایِ شفتالوت رویِ چون بهی دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۸عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد
  2. شمارهٔ ۴۲۹نه محرمی که پیامی به یار بگذارد
  3. شمارهٔ ۴۳۰کس نمی دانم که پیغامی برد
  4. شمارهٔ ۴۳۱منکر می خواره از حد می برد
  5. شمارهٔ ۴۳۲عشق آب از روی کارم می برد
  6. شمارهٔ ۴۳۳هر که با سابقان قدم سپرد
  7. شمارهٔ ۴۳۴بر یاد دوستان نفسی می زنم به درد
  8. شمارهٔ ۴۳۵حلقم بگیرد آن دم اگر شاد بگذرد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.