پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۱

چه دردست این که آرامی ندارد

چه دورست این که انجامی ندارد

نگه کردم به دنیا ذرّه یی نیست

که از خورشید اعلامی ندارد

ندیدم هیچ صاحب دل ندیدم

که بر کف هم چو جم جامی ندارد

به واجب عزّتِ درویش می دار

که سلطان است اگر شامی ندارد

مکن بر مردمِ عاشق ملامت

که بیش از عاشقی کامی ندارد

جمادست آن به معنی جانور نیست

که خاطر با دل آرامی ندارد

به انسان کی کند ترجیح وحشی

که گردن بستۀ دامی ندارد

چه می خواهی نزاری را که بینی

نزاری جز همین نامی ندارد

سری دارد فدایِ مقدمِ دوست

به گردن بیش از ین وامی ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۳یاری چو من از جملۀ عشّاق که دارد
  2. شمارهٔ ۴۲۴غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی دارد
  3. شمارهٔ ۴۲۵هر کس نظرِ خاطر با خوش منشی دارد
  4. شمارهٔ ۴۲۶یکی را دوست می دارم که چون من سد رهی دارد
  5. شمارهٔ ۴۲۷دولتِ آن کس که عمر با تو گذارد
  6. شمارهٔ ۴۲۸عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد
  7. شمارهٔ ۴۲۹نه محرمی که پیامی به یار بگذارد
  8. شمارهٔ ۴۳۰کس نمی دانم که پیغامی برد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.