پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۸

چرا افسرده معذورش ندارد

که یاری از سرِ دردی بزارد

برون آمد ز خود عاشق و لیکن

ز کویِ دوست بیرون شو ندارد

نخواهم تا چه خواهد کرد دیگر

دلی دارد به دل داری سپارد

عجب از زاهدِ دل مرده دارم

که خود را هم ز مردم می شمارد

اگر خود سینۀ عاقل اثیرست

به سوزِ عاشقان نسبت ندارد

کسی را حّدِ انده خوردنِ اوست

که زهرش هم چو مَی خوش می گوارد

مگر مستی زند در زلفِ او دست

خرد پیشانیِ افعی نخارد

دلم بی دوست چون ماهی ست بی آب

معافش دار اگر طاقت نیارد

خیالش هر چه در عالم رقیب است

به عمدا بر سرِ وقتم گمارد

خوشا وقتِ نزاری کو چو فرهاد

به رغبت جانِ شیرین وا گذارد

مجالِ راز گفتن نیست شاید

که حالا بر زبان دندان فشارد

زبورِ عشق بر کر چند خواند

زلالی بر سرابی چند بارد

سخن در عقدِ گوهر نیست لیکن

کسی باید که در گوشش گذارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۰جمادست آن که دل داری ندارد
  2. شمارهٔ ۴۲۱چه دردست این که آرامی ندارد
  3. شمارهٔ ۴۲۲نه بخت با منِ مسکین سری به ره دارد
  4. شمارهٔ ۴۲۳یاری چو من از جملۀ عشّاق که دارد
  5. شمارهٔ ۴۲۴غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی دارد
  6. شمارهٔ ۴۲۵هر کس نظرِ خاطر با خوش منشی دارد
  7. شمارهٔ ۴۲۶یکی را دوست می دارم که چون من سد رهی دارد
  8. شمارهٔ ۴۲۷دولتِ آن کس که عمر با تو گذارد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.