پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۷

که دست از هوایِ تو بر سر ندارد

که چشم از فراقت به خون تر ندارد

جمادست نه جانور هر که شوری

ز شیرینِ عشقِ تو در سر ندارد

درین آشیان خانه مرغی نبینم

ز شوقِ تو بر بالِ جان پر ندارد

دگر در خرابات رندی ندیدم

که بر کف ز یادِ تو ساغر ندارد

مبیناد چشمی که از خاکِ راهت

به خونابۀ دل مخمَّر ندارد

مرا از تو دردی ست در دل عجایب

ولی با که گویم که باور ندارد

چه دردست شوقت که ساکن نگردد

چه بحریست عشقت که معبر ندارد

در آن بحر رفتی نه مسکین نزاری

که این زهره شیرِ دل آور ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۹نه پسته چون دهنِ تنگِ یارِ من دارد
  2. شمارهٔ ۴۲۰جمادست آن که دل داری ندارد
  3. شمارهٔ ۴۲۱چه دردست این که آرامی ندارد
  4. شمارهٔ ۴۲۲نه بخت با منِ مسکین سری به ره دارد
  5. شمارهٔ ۴۲۳یاری چو من از جملۀ عشّاق که دارد
  6. شمارهٔ ۴۲۴غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی دارد
  7. شمارهٔ ۴۲۵هر کس نظرِ خاطر با خوش منشی دارد
  8. شمارهٔ ۴۲۶یکی را دوست می دارم که چون من سد رهی دارد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.