پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۳

مصحف به فال باز گرفتم ز بامداد

برفور السلام علیکم جواب داد

کردم از این سعادت کلی سپاس و شکر

گشتم از این بشارت عظما عظیم شاد

بختم از این نوید برآورد سر ز خواب

عقلم بر این دلیل اساسی دگر نهاد

بر نام قاصدی که فرستاده ام به دوست

فالی زدم که مقدم قاصد به خیر داد

من خود نیازمندی خود عرضه میکنم

هر روز چند بار به دست ، بر یدِ باد

این بس که یاد ما گذرد بر زبان دوست

ما را چه حد آن که از ایشان کنیم یاد

ما را ز دوستان خدا یک نظر تمام

آن است هر چه هست اگر تن دهی به داد

بختش دگر ز خواب عدم بر نداشت سر

هر کو ز چشم همت ایشان بیوفتاد

با خود نیامده ست نزاری مستمند

زان شب که یار مست کمینی برو گشاد

زان وقت باز عکس خیال جمال دوست

تا چشم باز کرد به پیشش برایستاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۵خدای با تو کسی را دل آشنا مکناد
  2. شمارهٔ ۳۹۶زمانه گرچه بسی بر سرم نهاد
  3. شمارهٔ ۳۹۷یارم که ز من نمی‌کند یاد
  4. شمارهٔ ۳۹۸فریاد نمی رسند فریاد
  5. شمارهٔ ۳۹۹ای ترک ما گرفته و از ما نکرده یاد
  6. شمارهٔ ۴۰۰دیر شد تا ز ما نکردی یاد
  7. شمارهٔ ۴۰۱تا نیستی در آمد و هستیِ ما ستد
  8. شمارهٔ ۴۰۲مرا دلی ست که هر لحظه در بلا افتد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.