پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۱

تا نیستی در آمد و هستیِ ما ستد

هم صبر در حجاب شد از ما و هم خرد

ما عاشقانِ کویِ خرابات دم زنیم

کز زاهدانِ صومعه بویِ وفا نزد

از حرص و آز تن به عنا در نداده ایم

هم چون درختِ توت لگد خورده از قفد

دیوانگانِ ملکِ خداییم و خلق را

در ما ز راهِ عقل تصرّف نمی رسد

ما را به رنگ و بوی تفاوت نمی کند

گر اطلس است پوشش و گر پارۀ نمد

محرابِ دینِ ما خمِ ابرویِ او بس است

یک وجه اگر دو قبله کند کی روا بود

چون دوست در نظر بود از حور فارغیم

با نور آفتاب کجا شمع در خورد

الّا رضایِ دوست نجویم ز خیر و شر

الّا برایِ دوست نگویم به نیک و بد

در عشق واجب است دلیلی نزاریا

هرگز به منتها نرسد هیچ کس به خود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۳گر دگر باره مرا با تو ملاقات افتد
  2. شمارهٔ ۴۰۴دلم به دامِ تمنّایِ عشق چند افتد
  3. شمارهٔ ۴۰۵نه آن مرغی ست معشوقم که در هر آشیان گنجد
  4. شمارهٔ ۴۰۶تولّا بی تبّرا در نگنجد
  5. شمارهٔ ۴۰۷درونِ مجمعِ مردان پریشان در نمی‌گنجد
  6. شمارهٔ ۴۰۸چه چاره سازم اگر آن نگار برگردد
  7. شمارهٔ ۴۰۹چه می کنم ز دلی کو ز یار برگردد
  8. شمارهٔ ۴۱۰اگرم باز ملاقات میسّر گردد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.