پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۹

چه می کنم ز دلی کو ز یار برگردد

روا بود که چنان دل ز دیده در گردد

مرا نباشد از آن دل که گر به جان آید

ز جورِ دوست بنالد ز عهد برگردد

دلم ز پایِ تو ای دوست بر نتابد سر

اگر ز دستِ تو در پایِ غم به سر گردد

نگردد از تو دلم گر به خونش گردانی

مگر ز دیده فرو گردد از تو گر گردد

دلِ [مرا] دلِ آن کی بود معاذالله

که با تو گر جگرش خون کنی دگر گردد

نزاریا سخنت تازه دار و کاغذ و کلک

که خود حدیثِ تو اندر جهان سمر گردد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۱دلم ز جورِ تو خون گشت و برنمی‌گردد
  2. شمارهٔ ۴۱۲خانۀ تست بخفت ار سرِ خوابت دارد
  3. شمارهٔ ۴۱۳به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر دارد
  4. شمارهٔ ۴۱۴هم چو من دل بری که جان دارد
  5. شمارهٔ ۴۱۵فراقِ یارِ سفر کرده رویِ آن دارد
  6. شمارهٔ ۴۱۶فروغِ طلعتِ رویِ تو آفتاب ندارد
  7. شمارهٔ ۴۱۷که دست از هوایِ تو بر سر ندارد
  8. شمارهٔ ۴۱۸چرا افسرده معذورش ندارد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.