پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۳

به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر دارد

دهانی چون لبِ شیرین لبانی چون شکر دارد

کجا شد عیسیِ مریم بیا گو معجزِ دم بین

که در هر حرف پنداری نهان جانی دگر دارد

نظر تا بر وی افکندم ز سر تا پای در بندم

سرِ او دارم از عالم ندانم اون چه سر دارد

چه داند هر هوس ناکی کمالِ حسنِ لیلی را

کسی داند که چون مجنون دلی صاحب نظر دارد

اگر صادق بود عاشق به تیرِ طعنۀ فاسق

نه روی اندر گریز آرد نه پروایِ سپر دارد

بگو ای پیکِ مشتاقان بدان خورشید کاین مسکین

همه شب دیدۀ بیدار و حیران بر سحر دارد

لگد کوبِ فراقت گر مرا خاکی کند شاید

مگر بازآورد بادی که بر کویت گذر دارد

چرا باید نزاری را نظر جز بر تو افکندن

روا نبود جهان دیدن به چشمی کز تو بر دارد

کسی کش هم دمی باشد ازو چندی جدا ماند

عجب می دارم ار هرگز دگر عزمِ سفر دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۵فراقِ یارِ سفر کرده رویِ آن دارد
  2. شمارهٔ ۴۱۶فروغِ طلعتِ رویِ تو آفتاب ندارد
  3. شمارهٔ ۴۱۷که دست از هوایِ تو بر سر ندارد
  4. شمارهٔ ۴۱۸چرا افسرده معذورش ندارد
  5. شمارهٔ ۴۱۹نه پسته چون دهنِ تنگِ یارِ من دارد
  6. شمارهٔ ۴۲۰جمادست آن که دل داری ندارد
  7. شمارهٔ ۴۲۱چه دردست این که آرامی ندارد
  8. شمارهٔ ۴۲۲نه بخت با منِ مسکین سری به ره دارد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.