پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۴

هم چو من دل بری که جان دارد

کس ندانم که در جهان دارد

دل برِ من مگر همه جان است

نه چو انسان که جسم و جان دارد

چشم او گر نه سر به سر شوخ است

پس چرا هم چو روح آن دارد

باده و انگبین و آبِ حیات

هر سه اندر یکی مکان دارد

ور نداری ز من قبول آنک

کوثر اندر لب و دهان دارد

به حقیقت اگر بگویم راست

صفت و صورتِ جنان دارد

سخت بد خوست با نکورویی

راستی عادتی چنان دارد

چون نزاری هزار مملوکش

سرِ خدمت بر آستان دارد

هر چه در چشمِ پاک بازآید

تا به جان جمله در میان دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۶فروغِ طلعتِ رویِ تو آفتاب ندارد
  2. شمارهٔ ۴۱۷که دست از هوایِ تو بر سر ندارد
  3. شمارهٔ ۴۱۸چرا افسرده معذورش ندارد
  4. شمارهٔ ۴۱۹نه پسته چون دهنِ تنگِ یارِ من دارد
  5. شمارهٔ ۴۲۰جمادست آن که دل داری ندارد
  6. شمارهٔ ۴۲۱چه دردست این که آرامی ندارد
  7. شمارهٔ ۴۲۲نه بخت با منِ مسکین سری به ره دارد
  8. شمارهٔ ۴۲۳یاری چو من از جملۀ عشّاق که دارد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.