پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۱

دلم ز جورِ تو خون گشت و برنمی‌گردد

ز راهِ دیده برون گشت و برنمی‌گردد

چه سخت‌جان است این آهنین‌صفت دلِ من

که در فراقِ تو خون گشت و برنمی‌گردد

به پایِ هجر در افتاد و برنمی‌افتد

به دستِ عشق زبون گشت و برنمی‌گردد

ز چاه محنتِ بختم خلاص روزی نیست

که چرخِ وصل نگون گشت و برنمی‌گردد

خرد ز حلقۀ زلفت که پای بندِ دل است

جهان نمایِ جنون گشت و برنمی‌گردد

نزاریا دگر از دل مگوی و گر گویی

جزین مگوی که خون گشت و برنمی‌گردد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۳به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر دارد
  2. شمارهٔ ۴۱۴هم چو من دل بری که جان دارد
  3. شمارهٔ ۴۱۵فراقِ یارِ سفر کرده رویِ آن دارد
  4. شمارهٔ ۴۱۶فروغِ طلعتِ رویِ تو آفتاب ندارد
  5. شمارهٔ ۴۱۷که دست از هوایِ تو بر سر ندارد
  6. شمارهٔ ۴۱۸چرا افسرده معذورش ندارد
  7. شمارهٔ ۴۱۹نه پسته چون دهنِ تنگِ یارِ من دارد
  8. شمارهٔ ۴۲۰جمادست آن که دل داری ندارد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.