پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۰

چه شور از آن لب شیرین که در جهان افتاد

ز قامتت چه قیامت که در زمان افتاد

میان ما و شما وعده ی کناری بود

تو با کنار شدی فتنه در میان افتاد

بسوخت صفحه رویم ز آب گرم سرشک

که آتشم ز تو در مغز استخوان افتاد

مگر غم تو که یک دم نمی شود غایب

به قرعه بر من مسکین ناتوان افتاد

به یک کرشمه که کردی ز گوشه برقع

هزار بی دل بی چاره در گمان افتاد

دریغ نام تو آلوده دهانِ خسان

به خاص و عام رسد هر چه در زبان افتاد

اگر ز حسن تو آوازه در جهان افکند

به اختیار نزاری نبد چنان افتاد

سوال کرد و به من گفت دوستی که بگو

تویی که بویِ عبیر ِتو در جهان افتاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۲قد قامت الصّلات برآمد ز بامداد
  2. شمارهٔ ۳۹۳مصحف به فال باز گرفتم ز بامداد
  3. شمارهٔ ۳۹۴کجا رفتی بیا ای سرو آزاد
  4. شمارهٔ ۳۹۵خدای با تو کسی را دل آشنا مکناد
  5. شمارهٔ ۳۹۶زمانه گرچه بسی بر سرم نهاد
  6. شمارهٔ ۳۹۷یارم که ز من نمی‌کند یاد
  7. شمارهٔ ۳۹۸فریاد نمی رسند فریاد
  8. شمارهٔ ۳۹۹ای ترک ما گرفته و از ما نکرده یاد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.