پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۹

کس نداند که مرا با که سر وکار افتاد

گر چه در عشق چنین واقعه بسیار افتاد

غرّه بودم به شکیبایی و خود بینی عقل

برق عشق آمد و در خرمن پندار افتاد

شوق غالب شد و وجدم به خرابات کشید

لاجرم ولوله در خلق به یک بار افتاد

حسن در مکتب عشق آمد و بر لیلی تافت

سوز در سینه مجنون گرفتار افتاد

پرتو شمع جمالش چو برو تافت بسوخت

هم چو پروانه و افسرده در انکار افتاد

یار سرمست به بازار برآمد روزی

راز سر بسته ما بر سر بازار افتاد

مکن ای یار ملامت که چو من بسیاری

از عبادتکده ناگاه به خمّار افتاد

طعنه خلق و جفای فلک و جور رقیب

همه سهل است اگر یار وفادار افتاد

به قضا تن ده و بی فایده مخروش ای دل

همه تدبیر بود بیهده چون کار افتاد

کعبه آسان ندهد دست زیارت کردن

سیر پا آبله در بادیه دشوار افتاد

سر ازین ورطه نزاری نبری تن در ده

چاره ای نیست که این حادثه ناچار افتاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۱دوش مرا صبحدم آمد و آواز داد
  2. شمارهٔ ۳۹۲قد قامت الصّلات برآمد ز بامداد
  3. شمارهٔ ۳۹۳مصحف به فال باز گرفتم ز بامداد
  4. شمارهٔ ۳۹۴کجا رفتی بیا ای سرو آزاد
  5. شمارهٔ ۳۹۵خدای با تو کسی را دل آشنا مکناد
  6. شمارهٔ ۳۹۶زمانه گرچه بسی بر سرم نهاد
  7. شمارهٔ ۳۹۷یارم که ز من نمی‌کند یاد
  8. شمارهٔ ۳۹۸فریاد نمی رسند فریاد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.