پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۴

ما دگر بوی کسی برنتوانیم گرفت

هر زمان شیوه ی دیگر نتوانیم گرفت

در وفای تو اگر سر برود از سر دست

شرط عهدی دگر از سرنتوانیم گرفت

گر ز هر گوشه هلیلی به درآید ماییم

که چو از هر کم مزهر نتوانیم گرفت

آفتابی تو و ما سایه از آن در عقبیم

که قدم از قدمت برنتوانیم گرفت

ما ضعیفیم و سبک دل تو گرانی مشمر

گر میانت چو کمر در نتوانیم گرفت

یار چون لشکری افتاد مسافر گشتیم

ترک دنباله ی لشکر نتوانیم گرفت

روی در روی خیال تو کنم اولاتر

که ازین روی نکوتر نتوانیم گرفت

رنگ رخ ساره چنین زرد از آن می داریم

که بر سیم تو بی زر نتوانیم گرفت

به گریبان هوای دل خود در زده چنگ

دامن دوست عجب گر نتوانیم گرفت

تکیه بر صبر نزاری نتوان کرد ای دل

نه که آرام بر آذر نتوانیم گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۶عقل نه این دید نه آن باز گفت
  2. شمارهٔ ۳۵۷نگارم را ز جان خوشتر توان گفت
  3. شمارهٔ ۳۵۸موذّن فالق الاصباح می گفت
  4. شمارهٔ ۳۵۹به جفت چشم ِ سیاه و به ابروی طاقت
  5. شمارهٔ ۳۶۰غایب نشد زمانی از خاطرم خیالت
  6. شمارهٔ ۳۶۱خوش است اگر بگذارد در این سرا اجلت
  7. شمارهٔ ۳۶۲هر که ببیند تو را بدین قد و قامت
  8. شمارهٔ ۳۶۳خوش آید پاک بازان را ملامت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.