پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۳

خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفت

بسوخت وز جگر تشنه آب بازگرفت

گر اندکی به شراب و سماع میلم بود

سماع باز ستاند و شراب بازگرفت

به من بر ید محبت ز ابتدای ازل

پیام عشق بداد و جواب بازگرفت

چو مرغ شب نظرم تاب آفتاب نداشت

و گر نه چند ره از خور نقاب بازگرفت

نداشت طاقتِ نور تجّلی شب طور

کلیم از آن ورق اضطراب بازگرفت

عجب دهنده ی بخشنده یی ست حاتم عشق

که هر چه داد به کس بر شتاب بازگرفت

به دامنش نتوان دست زد مگر وقتی

که آستین به رخ آفتاب بازگرفت

همای عشق به هر سر که سایه برگسترد

و گرچه صعوه بود ار عقاب بازگرفت

خلاف نیست نزاری ز هرچه گیرد باز

ولی ز دوست نشاید خطاب بازگرفت

فرو شود به همه حال هرچه دست سخاست

نثار فیض عمیم از سحاب گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۵به هیچ انجمن داستانی نرفت
  2. شمارهٔ ۳۵۶عقل نه این دید نه آن باز گفت
  3. شمارهٔ ۳۵۷نگارم را ز جان خوشتر توان گفت
  4. شمارهٔ ۳۵۸موذّن فالق الاصباح می گفت
  5. شمارهٔ ۳۵۹به جفت چشم ِ سیاه و به ابروی طاقت
  6. شمارهٔ ۳۶۰غایب نشد زمانی از خاطرم خیالت
  7. شمارهٔ ۳۶۱خوش است اگر بگذارد در این سرا اجلت
  8. شمارهٔ ۳۶۲هر که ببیند تو را بدین قد و قامت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.