پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۲

تا دل مجنون ما راه قلندر گرفت

هر چه نه لیلیش بود از همه دل برگرفت

سر به گریبان عشق برزد و مردانه وار

جان به میان برنهاد دامن دل برگرفت

عشق چو از کنج غیب راه کمین برگشاد

دل ز سر جان برفت سر کم افسر گرفت

باز چو برخاستم از روش نام و ننگ

بار دگر طعنه زن ولوله از سر گرفت

بی خبران را چه بیم از اثر برق عشق

عشق نه آن است کو با همه کس درگرفت

در حق هر بی هنر عشق نظر کی کند

خضر به مقصد رسید رنج سکندر گرفت

سوز نزاری ز جان بس که علم برکشید

قبّه ی مینا بسوخت گنبد اخضر گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۴ما دگر بوی کسی برنتوانیم گرفت
  2. شمارهٔ ۳۵۵به هیچ انجمن داستانی نرفت
  3. شمارهٔ ۳۵۶عقل نه این دید نه آن باز گفت
  4. شمارهٔ ۳۵۷نگارم را ز جان خوشتر توان گفت
  5. شمارهٔ ۳۵۸موذّن فالق الاصباح می گفت
  6. شمارهٔ ۳۵۹به جفت چشم ِ سیاه و به ابروی طاقت
  7. شمارهٔ ۳۶۰غایب نشد زمانی از خاطرم خیالت
  8. شمارهٔ ۳۶۱خوش است اگر بگذارد در این سرا اجلت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.