پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۷

نگارم را ز جان خوشتر توان گفت

لبش را چشمه کوثر توان گفت

ز چالاکی که دیدم سرو آزاد

به جز او را به ایزد گر توان گفت

مرا گویند اگر اسلام خواهی

به ترک قبله ی آزر توان گفت

ولیکن با چو من صورت پرستی

حدیث کفر و دین کمتر توان گفت

وفا داری کنم با دوست چندان

که چون افسانه تا محشر توان گفت

وفای دوستان تا باز گویند

حدیث ازهر و مزهر توان گفت

فدای عشق را در جان سپاری

نکوبخت بلند اختر توان گفت

نه آن اندیشه دارم در دل از دوست

که هرگز با کسی دیگر توان گفت

چو می دانی نزاری کین سخنها

کخ در جان است با جان بر توان گفت

برو با جان به لفظ جان سخن گوی

که حق فی الجمله با حق ور توان گفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۹به جفت چشم ِ سیاه و به ابروی طاقت
  2. شمارهٔ ۳۶۰غایب نشد زمانی از خاطرم خیالت
  3. شمارهٔ ۳۶۱خوش است اگر بگذارد در این سرا اجلت
  4. شمارهٔ ۳۶۲هر که ببیند تو را بدین قد و قامت
  5. شمارهٔ ۳۶۳خوش آید پاک بازان را ملامت
  6. شمارهٔ ۳۶۴اگر عاشقی سر متاب از ملامت
  7. شمارهٔ ۳۶۵مرا چه غم که مرا سرزنش کنند و ملامت
  8. شمارهٔ ۳۶۶گر بر آرد عشقت از جانم قیامت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.