پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۸

موذّن فالق الاصباح می گفت

گمان بردم که هات الراح می گفت

بر افکندم ز خواب آن دل ستان را

که می را مونس الرواح می گفت

سر ده را مسیح وقت میخواند

طلوع صبح را صبّاح می گفت

بدو گفتم چه می گوید موذّن

مگر رمزی در این اصلاح می گفت

قدح پر کن که چون کردی قدح پر

نباشد حاجت مصباح می گفت

به لفظی دیگرش می خواند جان بخش

به دیگر قوّت اشباح می گفت

وجوهی نقد می باید که بگشاد

در می خانه بی مفتاح می گفت

نمی گفت از طلوع صبح باری

همه در لمعه ی اقداح می گفت

در افکن کشتی ای در بحر مجلس

که پندارم تورا ملّاح می گفت

نزاری گفت قیدی هست در راه

ولی مقری هوالفتاح می گفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۰غایب نشد زمانی از خاطرم خیالت
  2. شمارهٔ ۳۶۱خوش است اگر بگذارد در این سرا اجلت
  3. شمارهٔ ۳۶۲هر که ببیند تو را بدین قد و قامت
  4. شمارهٔ ۳۶۳خوش آید پاک بازان را ملامت
  5. شمارهٔ ۳۶۴اگر عاشقی سر متاب از ملامت
  6. شمارهٔ ۳۶۵مرا چه غم که مرا سرزنش کنند و ملامت
  7. شمارهٔ ۳۶۶گر بر آرد عشقت از جانم قیامت
  8. شمارهٔ ۳۶۷مخوان بعد از این داستان قیامت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.