پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۵

باز دیدم خویشتن را در بهشتِ کویِ دوست

آبِ حیوان نوش کردم بر جمالِ رویِ دوست

دست در کش خفته لب بر چشمۀ حیوان یار

طوقِ گردن کرده مار حلقۀ گیسویِ دوست

در غلط می افکنم خود را و می گویم به دل

کاین منم بارِ دگر بنشسته هم زانویِ دوست

دوش در زنجیرِ زلفش داشتم تا صبح دست

باز می جستم دل از یک یک شکنجِ موی دوست

چشم برکردم دلِ گم بوده را دیدم به حبس

معتکف بنشسته بر طاقِ خمِ ابرویِ دوست

گفتمش ای دل بیا گفتا نمی بینی خموش

در کمان پیوسته تیرِ غمزۀ جادویِ دوست

طاقتِ خونِ جگر خوردن ندارم در فراق

من دگر جایی نخواهم رفت از پهلوی دوست

دشمنم گوید نزاری گوشۀ عزلت گزین

تا توانم هست خواهم کرد جست و جوی دوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۷سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هست
  2. شمارهٔ ۲۷۸دل در خمِ ابرویِ تو بر طاق نشسته ست
  3. شمارهٔ ۲۷۹این ذاتِ مطهّر مگر از نور سرشته ست
  4. شمارهٔ ۲۸۰ز مستی تا دل‌آرامم برفته‌ست
  5. شمارهٔ ۲۸۱چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته‌ست
  6. شمارهٔ ۲۸۲هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ست
  7. شمارهٔ ۲۸۳از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ست
  8. شمارهٔ ۲۸۴اشتیاقم به کمال افتاده ست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.