پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۴

اشتیاقم به کمال افتاده ست

وین هم از حسنِ جمال افتاده ست

عشق تا در رگِ جانم بنشست

عقل در تیه ضلال افتاده ست

این چنین واقعه ها در رهِ عشق

دم به دم حال به حال افتاده ست

حاجبی نیست میانِ من و دوست

بخشِ ما جمله وصال افتاده ست

از کجا می کنم این گستاخی

یار بس خوب خصال افتاده ست

شورِ او در سرِ من دانی چیست

شکرش طرفه مقال افتاده ست

سبزه بر طرفِ لبش پنداری

خضر بر آب زلال افتاده ست

هندویی بر لبِ کوثر دارد

راستی نادره حال افتاده ست

سرِ بی مغزِ نزاریِ نزار

روز و شب در چه خیال افتاده ست

که شبی روز کند با خورشید

در چه سودای محال افتاده ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۶مرا با دوست کاری اوفتاده ست
  2. شمارهٔ ۲۸۷مرا خدای تعالی ولایتی داده ست
  3. شمارهٔ ۲۸۸مرا سودایِ تو دیوانه کرده ست
  4. شمارهٔ ۲۸۹حرام بر من و بر هرکه بی تو میْ خَورده‌ست
  5. شمارهٔ ۲۹۰قدت بر ماهِ تابان سر کشیده ست
  6. شمارهٔ ۲۹۱هیچ می دانی در آن حضرت کیان را بار هست
  7. شمارهٔ ۲۹۲مرا مسکراتی به تخصیص هست
  8. شمارهٔ ۲۹۳ما را سخنِ مولّهانه ست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.