پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۶

مرا با دوست کاری اوفتاده ست

که دل با او به جانم در نهاده ست

ولیکن اختیاری نیست این کار

که خشت از کالبد بیرون فتاده ست

جمالش از دماغم هوش برداشت

خیالش پیشِ چشمم ایستاده ست

به جز می مونس دیگر ندارم

دلِ غم گین به می پیوسته شادست

مراد از هر دو عالم گر بدانی

حضورِ دوستان و جام باده ست

وگرنه هر چه بیرون زین دو قسم است

به نزدیکِ خرد فی الجمله بادست

چو موعد زان جهان حور و شراب است

مرا این هر دو این جا دست داده ست

نخواهم انتظارِ نسیه بردن

بهشت نقد بر ما در گشاده ست

نزاری مریم رز را نکو دار

که می او را مسیحی پاک زاده ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۸مرا سودایِ تو دیوانه کرده ست
  2. شمارهٔ ۲۸۹حرام بر من و بر هرکه بی تو میْ خَورده‌ست
  3. شمارهٔ ۲۹۰قدت بر ماهِ تابان سر کشیده ست
  4. شمارهٔ ۲۹۱هیچ می دانی در آن حضرت کیان را بار هست
  5. شمارهٔ ۲۹۲مرا مسکراتی به تخصیص هست
  6. شمارهٔ ۲۹۳ما را سخنِ مولّهانه ست
  7. شمارهٔ ۲۹۴چون جزو نیست ای همه پس چیست
  8. شمارهٔ ۲۹۵آخر ای دوست بمردم ز غمت درمان چیست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.