پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۵

آخر ای دوست بمردم ز غمت درمان چیست

رازِ دل فاش کنم یا نکنم فرمان چیست

جور و بی داد مکن بیش و بترس از داور

کشتۀ عشق توم خونِ مرا تاوان چیست

ظاهرم می نگری مجتمعم می بینی

بی خبر زان که ز هجران توم بر جان چیست

بوسه یی بخش به من تا بدهم جان به عوض

گرچه داند همه کس فرق ازین تا آن چیست

تیرِ خون ریزِ مژه بر هدفِ جانم اگر

نه تو انداخته ای بر جگرم پیکان چیست

بت پرستم به همه حال چو در بند توم

پس چو کافر شدم اندیشه ام از ایمان چیست

گر ز ادراکِ بشر نیست برون کعبۀ عشق

عقلِ بی چاره فرو مانده چه و حیران چیست

عالمی خلق فرو رفت و نیامد بر سر

کس ندانست که این بادیه را پایان چیست

عشق با حاسدِ من گفت که ای بی معنی

سرزنش کردن و تشنیع زدن هم سان چیست

گر به جانت رسد از دودِ نزاری اثری

روشنت گردد کاین صاعقۀ سوزان چیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۷خنک وجودِ کسی کِه ش نظر به هم نفسی ست
  2. شمارهٔ ۲۹۸دو ده گذشت ز ماه و ده دگر باقی ست
  3. شمارهٔ ۲۹۹خنک مرا که خرابات و خانقاه یکی ست
  4. شمارهٔ ۳۰۰خراباتِ مردان خرابات نیست
  5. شمارهٔ ۳۰۱دانی مرا به توبه چرا التفات نیست؟
  6. شمارهٔ ۳۰۲عذابی چو مهجوری از دوست نیست
  7. شمارهٔ ۳۰۳جان است و هرچه نه همه جان است هیچ نیست
  8. شمارهٔ ۳۰۴شاد به روی تو ام گرچه دلم شاد نیست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.