پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۴

شاد به روی تو ام گرچه دلم شاد نیست

شادی دل خود مرا در غم تو یاد نیست

فریاد از دست تو داد بده داد داد

وه که مرا بیش از این طاقت فریاد نیست

گر به تماشای سیل رغبتت افتد بیا

چشمه ی چشمم کم از دجله ی بغداد نیست

بود ثباتی مرا در غم تو پیش از این

عاجزم اکنون که شد صبر ز بنیاد نیست

هندوی جادوی تو زیر و زبر کرد شهر

در همه بابل دگر همچو تو استاد نیست

عشق تو ملک جهان کرد خراب و بیاب

در همه شهر ای عجب ، خانه ی آباد نیست

شاهد شیرین بسی در همه اطراف هست

عاشق صادق یکی شیوه ی فرهاد نیست

خاطرم از هست و نیست ، غیر تو بیزار شد

همچو نزاری تو را بنده ی آزاد نیست

هرچه خلاف مراد میرود از بخت ماست

بر من اگر نه ز تو هیچ به جز داد نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۶چون کنم با دل که هیچش با خرد پیوند نیست
  2. شمارهٔ ۳۰۷دلم را که جز با تو پیوند نیست
  3. شمارهٔ ۳۰۸گر زبان در من کشند انکار نیست
  4. شمارهٔ ۳۰۹ما را ز تو یک نفس به سر نیست
  5. شمارهٔ ۳۱۰مشتاق دوست را ره مقصد دراز نیست
  6. شمارهٔ ۳۱۱پیوند عشق را به جفا انقطاع نیست
  7. شمارهٔ ۳۱۲گر سخنی میرود در حق ما باک نیست
  8. شمارهٔ ۳۱۳ما را اگر عدو بکشد هیچ باک نیست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.