پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۹

خنک مرا که خرابات و خانقاه یکی ست

گدا و خواجه و درویش و پادشاه یکی ست

چو جاهلانِ دگر هر جهان پناهی را

جهان پناه نخوانم جهان پناه یکی ست

چو از بروتِ خود و ریشِ کس نیندیشم

اگر سرم ببرَد باد اگر کلاه یکی ست

چو دوست سایۀ خود بر سرِ من اندازد

مرا درختِ بهشت و بنِ گیاه یکی ست

چو هم نشینیِ یوسف بود زلیخا را

فرازِ مسندِ مصر و نشیبِ چاه یکی ست

عجب چو هر سه و هفتاد اهل اسلام اند

چه گونه از سه و هفتاد اهلِ راه یکی ست

نزاریا ببُر از خویش و در کسی پیوند

که گر به خود بروی طاعت و گناه یکی ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۱دانی مرا به توبه چرا التفات نیست؟
  2. شمارهٔ ۳۰۲عذابی چو مهجوری از دوست نیست
  3. شمارهٔ ۳۰۳جان است و هرچه نه همه جان است هیچ نیست
  4. شمارهٔ ۳۰۴شاد به روی تو ام گرچه دلم شاد نیست
  5. شمارهٔ ۳۰۵عقل اگر گوید به وصل عشق حاجتمند نیست
  6. شمارهٔ ۳۰۶چون کنم با دل که هیچش با خرد پیوند نیست
  7. شمارهٔ ۳۰۷دلم را که جز با تو پیوند نیست
  8. شمارهٔ ۳۰۸گر زبان در من کشند انکار نیست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.