پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۷

خنک وجودِ کسی کِه ش نظر به هم نفسی ست

که بویِ هم نفسی یافته ست هر که کسی ست

نمی شود به سر از همدمی دمی آن را

که اندکی به گریبانِ عقل دست رسی ست

بیا که گر بروی تا هزار سال از تو

هنوز در دلم انسی و در سرم هوسی ست

به هوش باز نیاید دلم که مستیِ عشق

نه آن بود که به هر مهلتیش وابرسی ست

به جز خیالِ تو چیزی به دیده در ناید

مرا که کوهِ اُحد در نظر کم از عدسی ست

هنوزم ار رمقی هست بی تو معذورم

که مرغِ جانِ چو سنگم در آهنین قفسی ست

رقیبم از درِ او گو بران من از شیرین

بدین قدر نگریزم که با شکر مگسی ست

بلی منم نه عسس مانع شد آمدِ خویش

به کویِ دوست که هر عضو بر تنم عسسی ست

نزاریا نفسی تازه روی و خوش دل باش

که انقلاب محالاتِ نفس در نفسی ست

بهشت طالبی آوازه بشنوی ز بهشت

که جز مسخَرِ بانگِ میان تهی جرسی ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۹خنک مرا که خرابات و خانقاه یکی ست
  2. شمارهٔ ۳۰۰خراباتِ مردان خرابات نیست
  3. شمارهٔ ۳۰۱دانی مرا به توبه چرا التفات نیست؟
  4. شمارهٔ ۳۰۲عذابی چو مهجوری از دوست نیست
  5. شمارهٔ ۳۰۳جان است و هرچه نه همه جان است هیچ نیست
  6. شمارهٔ ۳۰۴شاد به روی تو ام گرچه دلم شاد نیست
  7. شمارهٔ ۳۰۵عقل اگر گوید به وصل عشق حاجتمند نیست
  8. شمارهٔ ۳۰۶چون کنم با دل که هیچش با خرد پیوند نیست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.