پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۱

هیچ می دانی در آن حضرت کیان را بار هست

من نمی دانم و لیکن هم چو من بسیار هست

دیده می باید که بیند رویِ سلطان روزِ بار

با لله ار کوه احد را طاقت دیدار هست

هیچ دیگر نیست الّا او و لیکن دیده کو

شاید ار کژ دیده را بر دیده ور انکار هست

یارِ ناهموار گو تشنیع میزن! باک نیست

خود ملامت از پیِ صاحب دلان هم وار هست

ضّدِ آدم بیش ابلیسی نبود و این زمان

صد هزار ابلیسِ آدم رویِ دعوی دار هست

حقّ و باطل در برابر می نماید ز ابتدا

با سبک روحان گرانی در میان ناچار هست

گرچه باطل را وجودی معنوی در اصل نیست

ور به دعوی لا نسلّم می کنی پندار هست

چون وجودت رویِ امکان در عدم دارد چه سود

کار کن این جا کزین جا تا بدان جا کار هست

راهِ خودبینان مرو زنهار بنگر پیش و پس

امتحان کن تا جهنّم هم برین هنجار هست

رمز می گوید نزاری می زند پشکی به غمز

عاقبت هم بشنود در خانه گر دیّار هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۳ما را سخنِ مولّهانه ست
  2. شمارهٔ ۲۹۴چون جزو نیست ای همه پس چیست
  3. شمارهٔ ۲۹۵آخر ای دوست بمردم ز غمت درمان چیست
  4. شمارهٔ ۲۹۶بهارِ تیر ماهی خوش بهاری ست
  5. شمارهٔ ۲۹۷خنک وجودِ کسی کِه ش نظر به هم نفسی ست
  6. شمارهٔ ۲۹۸دو ده گذشت ز ماه و ده دگر باقی ست
  7. شمارهٔ ۲۹۹خنک مرا که خرابات و خانقاه یکی ست
  8. شمارهٔ ۳۰۰خراباتِ مردان خرابات نیست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.