پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۹

این ذاتِ مطهّر مگر از نور سرشته ست

وین سروِ خرامان مگر از باغِ بهشت است

با این همه شیرینی و چالاکی و چستی

خوش خُلق و نکوسیرت و پاکیزه سرشت است

با صورتِ زیبایِ چنین آینه سیما

از آیینۀ چرخ مگویید که زشت است

هرگز پدر و مادرِ گیتی نشنیدم

فرزند بدین شیوه که پرورد و که کشته ست

بگذار سرم تا برود در قدمِ دوست

خود بر سرم اندر ازل این حکم نوشته ست

گو شحنه به زندان مفرستم که وجودم

از دیدۀ سوزن به درآید که چو رشته ست

گویند چنان شیخ چنین شوخ نباشد

آری که بسی مسجد جامع که کنشت است

گو هردوجهان زیر و زبر شو که نزاری

با یاد تو یاد همه از دست بهشسته ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۱چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته‌ست
  2. شمارهٔ ۲۸۲هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ست
  3. شمارهٔ ۲۸۳از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ست
  4. شمارهٔ ۲۸۴اشتیاقم به کمال افتاده ست
  5. شمارهٔ ۲۸۵کار ما با نفسِ بازپسین افتاده ست
  6. شمارهٔ ۲۸۶مرا با دوست کاری اوفتاده ست
  7. شمارهٔ ۲۸۷مرا خدای تعالی ولایتی داده ست
  8. شمارهٔ ۲۸۸مرا سودایِ تو دیوانه کرده ست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.