پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۱

چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته‌ست

که دوستی تو در مغز استخوان رفته‌ست

ره از بر تو فراتر نمی‌توانم برد

که از بدایت فطرت برین نشان رفته‌ست

براتِ عشق چو برنام تست من چه کنم

که این حواله ز مبدای کن فکان رفته‌ست

نه دل نه دیده ز بو بر نمی‌توانم داشت

سموم در دل و در دیده گر سنان رفته‌ست

به نوک غمزه دلم سفته‌ای بیا بنگر

معیّن است که این تیر از آن کمان رفته‌ست

بر آتشم منشان دم به دم که دود نفس

توان شناخت که از حلق ناتوان رفته‌ست

بلایِ عشق و دل رفته و شکیبایی

چنین چگونه کنم چون قضا چنان رفته‌ست

چه فتنه‌ها که ز من در گذشت و معلومم

نشد هنوز که بر من چه امتحان رفته‌ست

ز خویشتن نتواند ممیّزی بر ساخت

که صیت عشق نزاری همه جهان رفته‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۳از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ست
  2. شمارهٔ ۲۸۴اشتیاقم به کمال افتاده ست
  3. شمارهٔ ۲۸۵کار ما با نفسِ بازپسین افتاده ست
  4. شمارهٔ ۲۸۶مرا با دوست کاری اوفتاده ست
  5. شمارهٔ ۲۸۷مرا خدای تعالی ولایتی داده ست
  6. شمارهٔ ۲۸۸مرا سودایِ تو دیوانه کرده ست
  7. شمارهٔ ۲۸۹حرام بر من و بر هرکه بی تو میْ خَورده‌ست
  8. شمارهٔ ۲۹۰قدت بر ماهِ تابان سر کشیده ست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.