پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۸

دل در خمِ ابرویِ تو بر طاق نشسته ست

دانی که چرا خایف از آن غمزۀ مست است

در پای مینداز سرِ زلفِ دل آویز

آهسته که پیکانِ غمت در دلِ خسته ست

چون زلفِ تو در گردن مظلوم نزاری

صد توبه بود کز سرِ زلفِ تو شکسته ست

چون چشمِ تو بر چشمِ تو شوریده و مستم

وین مستیِ من خود ز مبادیِ الست است

بر بویِ قبولِ نظرت مستِ مدامم

تا چشمِ تو دیدم که چنان مست پرست است

عشق آمد و چون صاعقه خشک و ترِ من سوخت

افسرده چه داند که ازین حادثه رسته ست

خوش بودم و آسوده بلا بر سرم آمد

آری ز قضا هیچ دل آسوده نجسته ست

رحمت کن و این سوخته دل را ز سرِ لطف

دستی به سر آور اگرت هیچ به دست است

هم تو نظری کن که به بازویِ نزاری

کاری که گشاید همه در لطفِ تو بسته ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۰ز مستی تا دل‌آرامم برفته‌ست
  2. شمارهٔ ۲۸۱چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته‌ست
  3. شمارهٔ ۲۸۲هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ست
  4. شمارهٔ ۲۸۳از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ست
  5. شمارهٔ ۲۸۴اشتیاقم به کمال افتاده ست
  6. شمارهٔ ۲۸۵کار ما با نفسِ بازپسین افتاده ست
  7. شمارهٔ ۲۸۶مرا با دوست کاری اوفتاده ست
  8. شمارهٔ ۲۸۷مرا خدای تعالی ولایتی داده ست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.