پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۷

سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هست

توبه برهم زدن و باده گرفتن بر دست

با خود آورده ام این قاعده از بدوِ الست

هر چه هم ره نشد این جا نتوانم بربست

نیست بر مستیِ من عیب و گر هست چه غم

خود همین است و همین خاصیتِ جامِ الست

خردۀ عشق برون است ز ادراکِ خرد

میوه بر شاخِ بلندست و مرا قامت پست

عشق در مکتبِ تسلیم ز مبدایِ وجود

به من آموخت و زان جا به وقوفم پیوست

با کسی باش که محتاج نباشد به کسی

توبه خود هیچ نِی غیر خودی چیزی هست

جا نمانَد من و ما را چو درون آید دوست

بنده را باید برخاست چو سلطان بنشست

او درآید به همه حال برون باید شد

هم به خود از خودیِ خود که تواند وارست

ترکِ عزی نکند بی خبر از عّزِ عزیز

لاجرم الّا بالا نبود لات پرست

ای نزاری چو کمان گوشه گرفتن تا کی

تیرِ قدّت چو به هفتاد رساندی از شست

هم اگر چند نزاری شده قربان اولا

توز شد رویت و پشتِ چو کمانت بشکست

رخت بر کنگرۀ منظر شست آوردی

آخر از رخنۀ هفتاد کجا خواهی جست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۹این ذاتِ مطهّر مگر از نور سرشته ست
  2. شمارهٔ ۲۸۰ز مستی تا دل‌آرامم برفته‌ست
  3. شمارهٔ ۲۸۱چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته‌ست
  4. شمارهٔ ۲۸۲هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ست
  5. شمارهٔ ۲۸۳از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ست
  6. شمارهٔ ۲۸۴اشتیاقم به کمال افتاده ست
  7. شمارهٔ ۲۸۵کار ما با نفسِ بازپسین افتاده ست
  8. شمارهٔ ۲۸۶مرا با دوست کاری اوفتاده ست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.