پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۱

من که باشم که تورا دوست ندارم ای دوست

با که افتاد نگه کن سر و کارم ای دوست

دل سپردم به تو و هیچ تفاوت نکند

گر رسد کار به جان هم بسپارم ای دوست

در کنارِ منی از روی حقیقت شب و روز

از میانِ تو جدا نیست کنارم ای دوست

آخر ای دوست چو من دوست مکن دشمن کام

شاید ای دوست که فریاد برآرم ای دوست

چون رقیب است حجاب گلم آن هم شاید

که شود در قدم از دستِ تو خارم ای دوست

زهره ام نیست که از دوست کنم فریادی

از نزاری بشنو ناله ی زارم ای دوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۳به جان رسید دلم در فراق هان ای دوست
  2. شمارهٔ ۲۷۴آفتِ جانِ من است طرّۀ جادوی دوست
  3. شمارهٔ ۲۷۵باز دیدم خویشتن را در بهشتِ کویِ دوست
  4. شمارهٔ ۲۷۶بار دگر هوایِ نشابورم آرزوست
  5. شمارهٔ ۲۷۷سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هست
  6. شمارهٔ ۲۷۸دل در خمِ ابرویِ تو بر طاق نشسته ست
  7. شمارهٔ ۲۷۹این ذاتِ مطهّر مگر از نور سرشته ست
  8. شمارهٔ ۲۸۰ز مستی تا دل‌آرامم برفته‌ست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.