پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۸

ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوست

هَلاک می شوم آخر روا مدار ای دوست

ز دیده در قدمِ صورت خیالِ تو دوش

هزار دانه ی دُر کرده‌ام نثار ای دوست

شبی که بی تو به روز آورم به صد زاری

به خون دیده بگریم هزار بار ای دوست

دلم که معتکفِ قبله ی سلامت بود

شده ست چون سرِ زلفِ تو بی قرار ای دوست

مرا مگوی که اسرارِ عشق محکم دار

نداشتم دلِ خویش آخر استوار ای دوست

دلم ببردی و جان می بری ببر چه شود

دریغ نیست چه داری دگر بیار ای دوست

مرا ز رویِ تو کآرامِ جانِ ممتحن است

ضرورت است جدایی نه اختیار ای دوست

فراغت است بحمدالله از وجودِ منت

که گشته ای تو به از من هزار بار ای دوست

عجب که نام نزاری چنین که مغروری

به خاطر تو درآید به روزگار ای دوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۰آخر بدین صفت که منم مبتلایِ دوست
  2. شمارهٔ ۲۷۱من که باشم که تورا دوست ندارم ای دوست
  3. شمارهٔ ۲۷۲گمان مبر که ز یادِ تو غافلم ای دوست
  4. شمارهٔ ۲۷۳به جان رسید دلم در فراق هان ای دوست
  5. شمارهٔ ۲۷۴آفتِ جانِ من است طرّۀ جادوی دوست
  6. شمارهٔ ۲۷۵باز دیدم خویشتن را در بهشتِ کویِ دوست
  7. شمارهٔ ۲۷۶بار دگر هوایِ نشابورم آرزوست
  8. شمارهٔ ۲۷۷سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.