پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۷

بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوست

که در فراقِ تو کارم به جان رسید ای دوست

زمانه آنکه مرا دست می برید از تو

خوشا حیات اگرم سر نمی برید ای دوست

فراقت از که درآموخت رسم قصّابی

که پوست از منِ بیچاره در کشید ای دوست

در آفرینشِ من وقتِ صنعِ جان ایزد

نخست مهرِ تو در کالبد دمید ای دوست

ز من چرا برمیدند عقل و صبر و شکیب

اگر وحوش ز مجنون نمی رمید ای دوست

مگر کسی که دلش نیست ورنه رقّت کرد

هر آفریده که فریادِ من شنید ای دوست

به روزگار حکایت کند نزاریِ زار

قیامتی که ز نادیدن تو دید ای دوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۹یارب آن خلدست یا رویِ جهان آرایِ دوست
  2. شمارهٔ ۲۷۰آخر بدین صفت که منم مبتلایِ دوست
  3. شمارهٔ ۲۷۱من که باشم که تورا دوست ندارم ای دوست
  4. شمارهٔ ۲۷۲گمان مبر که ز یادِ تو غافلم ای دوست
  5. شمارهٔ ۲۷۳به جان رسید دلم در فراق هان ای دوست
  6. شمارهٔ ۲۷۴آفتِ جانِ من است طرّۀ جادوی دوست
  7. شمارهٔ ۲۷۵باز دیدم خویشتن را در بهشتِ کویِ دوست
  8. شمارهٔ ۲۷۶بار دگر هوایِ نشابورم آرزوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.