پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۴

مستم امروز چنین مستی ‌مست

که زمن نیستی آمد در هست

گرنه پیوسته چنین باید بود

پس چرا عاشق و مستم پیوست

بر من انکار چرا چون همه‌‌اند

عاشق و شیفته و دوست پرست

محتسب مست و مشنِّع بر من

که دگر باره فلان توبه شکست

ای مسلمانان از بهر خدای

کیست کو نیست چو من عاشق و مست

هیچ کس نیست در آفاق که نیست

زیر پای هوسی دیگر پست

از سرِ دنیی و عقبی برخاست

هر که در کنج خرابات نشست

عاقبت در سرِ دل کردم جان

جان و دل هر دو بدادم از دست

دارم از شیخ سوالی موجز

نکته‌ای نادره بر خواهم بست

آن که زو روح بیاساید به

یا از آن کو دلِ دل‌داده بخست

با صبا گفتم اگر بتوانی

که ز سر تازه کنی عهدِ الست

اگر از ظلمتِ بیت الاحزان

روی آن هست که بتوانم جست

راه بر مصرِ نزاری کن زود

بویِ پیراهنِ یوسف بفرست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۶جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست
  2. شمارهٔ ۲۵۷اقبال قاصدی که رسد از جنابِ دوست
  3. شمارهٔ ۲۵۸صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست
  4. شمارهٔ ۲۵۹بس است مونس جانم خیالِ طلعتِ دوست
  5. شمارهٔ ۲۶۰که باشد آن‌که ترا بیند و ندارد دوست
  6. شمارهٔ ۲۶۱ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست
  7. شمارهٔ ۲۶۲دِلا به عالمِ معنی طلب وصال از دوست
  8. شمارهٔ ۲۶۳ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.