پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۹

بس است مونس جانم خیالِ طلعتِ دوست

که قانعم به خیالش ببین که رخ چه نکوست

به هر چه در نگرم رویِ دوست می‌بینم

مگر به دیده درون است، بل‌که دیده خود اوست

نسیمِ دوست رساند به من صبا هر شب

حیاتِ جانم از آن خوش نسیمِ عنبربوست

دلم ز شوقِ تو یک تاست در وفاداری

ولیک قامتم از محنتِ فراق دو توست

به گل نگه نکند باز بلبلِ عاشق

ز پرده گر به درآید بتم چو غنچه ز پوست

چرا ز خویِ بدش سرزنش کنند مرا

بتی بدان همه خوبی چه باشد ار بدخوست

عذابِ شیفتگان نیز مصلحت‌بین است

که بی‌غرض نبود سرزنش ز دشمن و دوست

به هیچ وجه ندارم سرِ نصیحتِ خلق

ملامتِ دلِ عشّاق نیز بیهُده‌گوست

ز مردمان چه حکایت کنم به ناواجب

که هر چه بر دل و جانِ نزاری است، ازوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۱ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست
  2. شمارهٔ ۲۶۲دِلا به عالمِ معنی طلب وصال از دوست
  3. شمارهٔ ۲۶۳ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوست
  4. شمارهٔ ۲۶۴رایحه عنبرست بویِ بناگوشِ دوست
  5. شمارهٔ ۲۶۵آرزویی بود و شد محو در اوصافِ دوست
  6. شمارهٔ ۲۶۶کُشتی از بس انتظارم آه دوست
  7. شمارهٔ ۲۶۷بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوست
  8. شمارهٔ ۲۶۸ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.