پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۱

ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست

کاش صد جان دگر داشتمی در خور دوست

روزها می­گذرد تا خبرش نشنیدم

چون کنم، با که بگویم که فرستم برِ دوست

دشمن اربا من ازین روی ترش خواهد داشت

بس که من بوسه شیرین خورم از شکّرِ دوست

گر همه خلقِ جهان دشمنِ عاشق باشند

هیچ غم نبود اگر دوست بود یاور دوست

ساقیا باده به یارانِ دگر ده نه به من

که مرا باده نباید مگر از ساغرِ دوست

یاسمن مشکن و گل پیش میاور که مرا

سرِ جان نیست درین باغ به جان و سرِ دوست

مطربا چنگ مسازید و مگویید غزل

که سر زهره ندارم به رخِ ازهرِ دوست

هرکه را حادثه­یی افتد اگر واقعه­یی

مرجعی دارد و بی چاره نزاری درِ دوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۳ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوست
  2. شمارهٔ ۲۶۴رایحه عنبرست بویِ بناگوشِ دوست
  3. شمارهٔ ۲۶۵آرزویی بود و شد محو در اوصافِ دوست
  4. شمارهٔ ۲۶۶کُشتی از بس انتظارم آه دوست
  5. شمارهٔ ۲۶۷بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوست
  6. شمارهٔ ۲۶۸ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوست
  7. شمارهٔ ۲۶۹یارب آن خلدست یا رویِ جهان آرایِ دوست
  8. شمارهٔ ۲۷۰آخر بدین صفت که منم مبتلایِ دوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.