پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۰

که باشد آن‌که ترا بیند و ندارد دوست

بدت مباد کَت از پای تا به فرق نکوست

کس آدمی به چنین لطفِ طبع نشنیده‌ست

ندانم این که تو داری چه سیرت است و چه خوست

به گوشه‌ای بنشین تا بلا نینگیزی

از آن دو چشم که چندین هزار دیده دروست

دلم نیامد و عیبش نمی‌توانم کرد

که جانبِ تو گرفته‌ست و حق به جانب توست

مرا به دستِ تو می سلسبیلِ فردوس است

که با وجودِ تو فردوسِ اهلِ دل آن‌روست

روا بود که دگر ذکرِ هیچ کس نکنم

که هر که از تو نگوید حدیث، بی‌هده گوست

مقامِ درد نمی‌دانی ای طبیبِ دوا

که مرهمی بنهادی و زخم زیر رکوست

رقیب گو دلِ چون آهنِ مرا چندین

مزن به سنگِ ملامت که دل نه هم چو سبوست

نزاریا نتوانی که احتمال کنی

جفای سیم بران بر دلت مرو برِ دوست

تو مردِ عرصهء میدان نیی چه می‌گویی

بکن تفرّجِ چوگان گرت تحمّل گوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۲دِلا به عالمِ معنی طلب وصال از دوست
  2. شمارهٔ ۲۶۳ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوست
  3. شمارهٔ ۲۶۴رایحه عنبرست بویِ بناگوشِ دوست
  4. شمارهٔ ۲۶۵آرزویی بود و شد محو در اوصافِ دوست
  5. شمارهٔ ۲۶۶کُشتی از بس انتظارم آه دوست
  6. شمارهٔ ۲۶۷بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوست
  7. شمارهٔ ۲۶۸ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوست
  8. شمارهٔ ۲۶۹یارب آن خلدست یا رویِ جهان آرایِ دوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.