پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۳

ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوست

گر دوست نه با دوست بود دشمنِ ما اوست

چه دشمن و چه دوست به جز او همه هیچ­اند

گر اوست همه اوست و گر دوست همه دوست

خاکِ در او چیست مرا ماءِ معین است

کنجِ غم او چیست مرا روضه مینوست

گر بار دهد یار وگرنه بکشم بار

تا بار دهد بارکشی شیوه خوش خوست

آن را که خبر نیست زخود هرچه ازو گفت

بیهوده درایی­ست اگر چند سخن گوست

مشنو که نصیبی ز وجودست عدم را

از مغز چه گوید که ندارد خبر از پوست

ای باد از آن زلفِ پر از چین که نسیمش

در نیفه هرچین حسدِ نافه آهوست

زان رایحه هر سوخته را آرزویی هست

مارا هم ازو حاصلِ این مرتبه مرجوست

بویی به نزاری برسان هین که معیّن

دردِ دلِ او را نفسِ پاکِ تو داروست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۵آرزویی بود و شد محو در اوصافِ دوست
  2. شمارهٔ ۲۶۶کُشتی از بس انتظارم آه دوست
  3. شمارهٔ ۲۶۷بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوست
  4. شمارهٔ ۲۶۸ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوست
  5. شمارهٔ ۲۶۹یارب آن خلدست یا رویِ جهان آرایِ دوست
  6. شمارهٔ ۲۷۰آخر بدین صفت که منم مبتلایِ دوست
  7. شمارهٔ ۲۷۱من که باشم که تورا دوست ندارم ای دوست
  8. شمارهٔ ۲۷۲گمان مبر که ز یادِ تو غافلم ای دوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.