پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۸

صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست

چنان نمود مثالم که خود معاینه اوست

خیال بین که مرا بر خیال می‌‌دارد

من آن نی‌ام که بدانستمی خیال از دوست

چنان ز خویش برفتم که در تصرّفِ من

نه عقل ماند و نه هوش و نه مغز ماند و نه پوست

درین میانه شنیدم که گفت با ما باش

ز خویشتن به درآ آخر این چه عادت و خوست

نگفته‌ایم که از هر چه غیرِ ما باز آی

به دستِ وسوسه دادن زمامِ دل نه نکوست

جحیم وسوسهء شیطن است پس ز جحیم

ببر کآخر کم‌تر عطایِ ما مینوست

به دفع شیطنه لا حول گوی و لا قوّه

به غیر الّا بالله دگر چه راه و چه روست

نزاریا همه از بهرِ ما و با ما گوی

سخن سرای که از ما نگفت بی‌هده گوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۰که باشد آن‌که ترا بیند و ندارد دوست
  2. شمارهٔ ۲۶۱ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست
  3. شمارهٔ ۲۶۲دِلا به عالمِ معنی طلب وصال از دوست
  4. شمارهٔ ۲۶۳ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوست
  5. شمارهٔ ۲۶۴رایحه عنبرست بویِ بناگوشِ دوست
  6. شمارهٔ ۲۶۵آرزویی بود و شد محو در اوصافِ دوست
  7. شمارهٔ ۲۶۶کُشتی از بس انتظارم آه دوست
  8. شمارهٔ ۲۶۷بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.