پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۳

چه کنم با دلِ شوریدهٔ دیوانهٔ مست

که دگر باره سرآسیمه شد و رفت از دست

پیش از این گر به‌جوانی قدمی می‌رفتی

گفتمی آری در طبعِ جوان شوری هست

باز پیرانه سرم واقعه‌ای پیش آورد

که نخواهد ز بلایی که در افتاد برست

گفتمش توبه کن ای غافل از این دل‌بازی

کرد و ناکرد همان است و همان باز شکست

التفاتش نه و شرمش نه و تیمارش نه

کارش این است و جزین کار ندارد پیوست

بر دلِ هر دلی آخر چه مُعوَّل باشد

مگس است این مثلِ عام که بر مار نشست

چه کند در خمِ ابرویِ کمان افتاده

هیچ دل جان نبرد عاقبت ارغمزه پرست

غصّه‌ها دارم از آن رفته و برگشته زمن

غبنِ صیّاد بود صید که از دام بجست

صبغه‌الله نتوان کرد به تزویر دگر

نقشِ آموخته از ما نتوان بر ما بست

بر کسی هیچ حرج نیست نزاری خاموش

همه مستیِّ قدیم است ز مبدایِ الست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۵چون جان و دلم ملازمِ اوست
  2. شمارهٔ ۲۵۶جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست
  3. شمارهٔ ۲۵۷اقبال قاصدی که رسد از جنابِ دوست
  4. شمارهٔ ۲۵۸صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست
  5. شمارهٔ ۲۵۹بس است مونس جانم خیالِ طلعتِ دوست
  6. شمارهٔ ۲۶۰که باشد آن‌که ترا بیند و ندارد دوست
  7. شمارهٔ ۲۶۱ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست
  8. شمارهٔ ۲۶۲دِلا به عالمِ معنی طلب وصال از دوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.