پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۶

جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست

جان و جهان و هر چه دگر از برای اوست

آبِ حیات در قدحِ جان فزایِ او

انفاسِ روح در دمِ معجز نمایِ اوست

هرگز دگر خلاص و نجاتش کجا بود

حلقی که قیدِ طره مشکل گشایِ اوست

مرغ دلِ تپانِ مرا چون کبوتران

پروازِ شوق بر سرِ بامِ سرایِ اوست

شادیّ جان ما غم عشق است هم چنانک

بیمار را طبیبِ شفا احتمایِ اوست

مغزش عجین به علّتِ ماخولیا بود

در هر سری که نه همه محضِ هوایِ اوست

از غایبان غریب بود دعویِ حضور

خرّم وجودِ آن که به دل آشنایِ اوست

عشق آمد و نزاریِ شوریده حال را

از خانه کرد بر در و بنشست جای اوست

ترک مراد و وایهء دنیا گرفته‌ایم

مقصودِ ما به دین و به دنیا رضایِ اوست

بر امر و نهیِ عشق که نافذتر از قفاست

ما را چه اختیار بود رای رایِ اوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۸صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست
  2. شمارهٔ ۲۵۹بس است مونس جانم خیالِ طلعتِ دوست
  3. شمارهٔ ۲۶۰که باشد آن‌که ترا بیند و ندارد دوست
  4. شمارهٔ ۲۶۱ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست
  5. شمارهٔ ۲۶۲دِلا به عالمِ معنی طلب وصال از دوست
  6. شمارهٔ ۲۶۳ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوست
  7. شمارهٔ ۲۶۴رایحه عنبرست بویِ بناگوشِ دوست
  8. شمارهٔ ۲۶۵آرزویی بود و شد محو در اوصافِ دوست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.